فردوسی در حالی از دنیا رفت که دیگر از آن ثروت هنگفت پدری چیزی در دست نداشت؛که همه را صرف سرودن شاهنامه کرده بود؛ کسی که رنج زیادی کشید امّا در زمان خودش این رنج قدر دانسته نشد؛ وقتی یاد جفای محمود غزنوی در حقّ فردوسی می افتم، به دنبالش یاد فرجام بد پسر همین پدر یعنی مسعود غزنوی در میان برگ های روشن تاریخ بیهقی هم می افتم!
شاید تصّور تاریخی من غلط باشد امّا نام محمود غزنوی برای من یادآور یک سبیل چهار متری با یک کلاه قرمز دراز است!! آدمی که وقتی فردوسی بعد از سرودن شاهنامه به دربارش رفت، مسخره اش کرد و بعد از مرگ فردوسی هم اجازه نداد او را در قبرستان مسلمانان دفن کنند؛ و این چنین شد که پیکر فردوسی در باغ پدری اش در توس دفن شد. و امروز..
امروز ۲۵ اردیبهشت ماه ۹۱ است و توس و هم محلّه ای های فردوسی میزبان محمود احمدی نژادند و شاید منتظر بالاخره به سامان رسیدن توسی که هنوز آباد نیست!
*این وبلاگ اگر در هر مناسبتی احیاناً عقب مانده باشد، از داشتن مطلبی درباره ی ۲۵ اردیبهشت و روز بزرگداشت فردوسی عقب نبوده است و هرجور شده دینش را به حکیم توس ادا کرده است.
امسال نام این دو محمود درگیرم کرد.همین!

