و من در زیر برگهای زرد و قرمز و نارنجی «پاییز» را نقاشی می کنم.
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
وان یکاد بخوانید و در فراز کنید
خستگی و درگیری درسی و کاری آنقدر زیاد است که وقت کمی می ماند برای سر زدن به اینجا.
امروز با یک روز تاخیر مراسم بزرگداشت حافظ برگزار شد و دکتر مهدی محبتی را بعد از استفاده کردن از صحبتهایش در شهر کتاب که از شبکه ی چهار پخش می شد زیارت کردیم.چند نفر از اساتید هم کتاب دکتر به نام "از معنا تا صورت " را به قول دکتر فتوحی نقد به معنای ایرانی کلمه(عیب گیری) کردند!
چکیده ی مقالات رسیده به همایش دانشجویی حافظ را که دیدم پشیمان شدم که چرا به حرف دکتر قوام گوش ندادم و مقاله ی حافظانه ننوشتم و یک راست رفتم سراغ مقاله ی شاهنامه!
قرار شده با چند نفر از بچه ها برویم عضو انجمن دوستداران حافظ بشویم بس که امروز دکتر معروضی تبلیغاتش را کرد!
جالب ترین بخش همایش سخنرانی دکتر فتوحی بود درباره ی سابقه ی جنجالی ترین بیت حافظ :
پیر ماگفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
اینجا بخوانید.
نمی دانم من زیادی بزرگ شده ام یا همکلاسی هایم زیادی احساس جوانی می کنند! اصلا فکر نمی کردم که روزی با متولدین پنجاه و هفت و پنجاه و هشت و پنجاه و چهار و الخ(!) کمترین صمیمیتی پیدا بکنم چه برسد به اینکه نتوانم ترکشان کنم! عجبا ... ولی من یکی به همتشان غبطه می خورم که با تدریس در مدرسه و بچه و زندگی متاهلی آمده اند برای فوق لیسانس.به ما شش نفر ورودی ۸۴ کارشناسی می گویند کوچولوهای بدجنس!
این شعر زیبا هم ار استاد شفیعی کدکنی در ستایش حافظ تقدیم به همه ی دوستداران حافظ فرهنگ ایرانی:
ای هرگز و همیشه!
مستی و هوشیاری و راهی و رهزنی
ابری و آفتابی و تاریک روشنی
هرکس درون شعر تو جویای خویش و تو
آیینه دار خاطر هر مرد و هر زنی
در پایتخت سلسله ی شب که شهر ماست
همواره روح را به سوی روز روزنی
نشناخت کس تو را و شگفتا که قرنهاست
حاضر میان انجمن و کوی و برزنی
این سان که در سرود تو خون و طراوت است
صد بیشه ارغوانی و صد باغ سوسنی
ای هرگز و همیشه و نزدیک و دیر و دور!
در هرکجا و هیچ کجا،در چه مامنی؟
در مسجدی و گوشه ی میخانه ات پناه
آلوده ی شرابی و پاکیزه دامنی
هر مصرعت عصاره ی اعصار و ای شگفت!
کآینده را به آینگی صبح روشنی
نشگفت اگر که سلسله ی عاشقان دهر
امروز خامش اند و تو گرم سرودنی
آفاق از چراغ صدای تو روشن است
خاموشیت مباد که فریاد میهنی!
رفتن به یک مقطع بالاتر و یک مرحله ی بالاتر تحصیلی شیرینی خاصی دارد که به شدت امروز تجربه اش کردم.امروز روز شروع کلاسها بود و با شاهنامه آغاز شد و بعد مثنوی.
سختی هرچیزی قبل از آن ورود به آن است و بعد از اینکه می روی داخل گود سختی از بین می رود.
جمله ی بالا را نوشتم برای روحیه دادن به خودم.
و قل رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا.
کسی نیست بگوید به جای نوشتن این همه نامه "عاشق" باش ...
هرچقدر هم که بخواهی سکوت کنی و دم نزنی باز هم نمی توانی دوام بیاوری و ناچار می شوی از فریاد زدن.
آقایان ! خانم ها!
این هنوز از نتایج سحر است.بازی خداوند را این روزها بهتر از هر روزگاری می توان دید و حیران ماند از این بازی گردانی بی عیب و نقص!
به گمانم به طرز زشت و تاسف باری سیاست زده شده اید که همه چیز را با عینک سیاست می بینید، آن هم بدون هیچ گونه انصافی.
رفتن شفیعی کدکنی را سیاسی اش می کنید و ربطش می دهید به نارضایتی او از وضع موجود،مگر یادداشت اش را نخوانده اید یا شاید هم نمی خواهید بخوانید! در موضع خدا و امام معصوم (ع) می نشینید و برای همه از یک دم حکم صادر می کنید و از امربه معروف و نهی از منکر به جا و درست و صحیح خودتان کیفور هم می شوید،معیار حق و باطل می شوید و خودتان را فراموش می کنید که چگونه تیشه به ریشه ی هرچه دین است می زنید.
اصلاٌ بر فرض که حق با شماست ، قبول! اما خواهش می کنم به جای خدا ننشینید و خدایی نکنید که انتم الفقرا ...
دو قطبی موجود کار را به جایی رسانده که عده ی زیادی "بی فکر" شده اند.به معنای دقیق کلمه بی فکر و اکثرهم لایعقلون ...
همچنان که از خواب برمی خاستم ، فریاد زدم:
خدا آن است که باید کمتر از همه در انتظارش گذاشت ، هرقدر هم که زود از خواب برخاسته باشیم باز می بینیم که زندگی در جریان است، زندگی چون زودتر از ما به خواب رفته بود کمتر از ما دیگران را به انتظار گذاشته بود.
مائده های زمینی و مائده های تازه