دستهایتان را روی آذر بگیرید تا گرم شوند از هرچه سرمای روزگار.
***
ممنون از همه ی دوستانی که به یاد من هستند.ممنون
دستهایتان را روی آذر بگیرید تا گرم شوند از هرچه سرمای روزگار.
***
ممنون از همه ی دوستانی که به یاد من هستند.ممنون
دستهایتان را روی آذر بگیرید تا گرم شوند از هرچه سرمای روزگار.
***
ممنون از همه ی دوستانی که به یاد من هستند.ممنون
و من در زیر برگهای زرد و قرمز و نارنجی «پاییز» را نقاشی می کنم.
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
وان یکاد بخوانید و در فراز کنید
خستگی و درگیری درسی و کاری آنقدر زیاد است که وقت کمی می ماند برای سر زدن به اینجا.
امروز با یک روز تاخیر مراسم بزرگداشت حافظ برگزار شد و دکتر مهدی محبتی را بعد از استفاده کردن از صحبتهایش در شهر کتاب که از شبکه ی چهار پخش می شد زیارت کردیم.چند نفر از اساتید هم کتاب دکتر به نام "از معنا تا صورت " را به قول دکتر فتوحی نقد به معنای ایرانی کلمه(عیب گیری) کردند!
چکیده ی مقالات رسیده به همایش دانشجویی حافظ را که دیدم پشیمان شدم که چرا به حرف دکتر قوام گوش ندادم و مقاله ی حافظانه ننوشتم و یک راست رفتم سراغ مقاله ی شاهنامه!
قرار شده با چند نفر از بچه ها برویم عضو انجمن دوستداران حافظ بشویم بس که امروز دکتر معروضی تبلیغاتش را کرد!
جالب ترین بخش همایش سخنرانی دکتر فتوحی بود درباره ی سابقه ی جنجالی ترین بیت حافظ :
پیر ماگفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
اینجا بخوانید.
نمی دانم من زیادی بزرگ شده ام یا همکلاسی هایم زیادی احساس جوانی می کنند! اصلا فکر نمی کردم که روزی با متولدین پنجاه و هفت و پنجاه و هشت و پنجاه و چهار و الخ(!) کمترین صمیمیتی پیدا بکنم چه برسد به اینکه نتوانم ترکشان کنم! عجبا ... ولی من یکی به همتشان غبطه می خورم که با تدریس در مدرسه و بچه و زندگی متاهلی آمده اند برای فوق لیسانس.به ما شش نفر ورودی ۸۴ کارشناسی می گویند کوچولوهای بدجنس!
این شعر زیبا هم ار استاد شفیعی کدکنی در ستایش حافظ تقدیم به همه ی دوستداران حافظ فرهنگ ایرانی:
ای هرگز و همیشه!
مستی و هوشیاری و راهی و رهزنی
ابری و آفتابی و تاریک روشنی
هرکس درون شعر تو جویای خویش و تو
آیینه دار خاطر هر مرد و هر زنی
در پایتخت سلسله ی شب که شهر ماست
همواره روح را به سوی روز روزنی
نشناخت کس تو را و شگفتا که قرنهاست
حاضر میان انجمن و کوی و برزنی
این سان که در سرود تو خون و طراوت است
صد بیشه ارغوانی و صد باغ سوسنی
ای هرگز و همیشه و نزدیک و دیر و دور!
در هرکجا و هیچ کجا،در چه مامنی؟
در مسجدی و گوشه ی میخانه ات پناه
آلوده ی شرابی و پاکیزه دامنی
هر مصرعت عصاره ی اعصار و ای شگفت!
کآینده را به آینگی صبح روشنی
نشگفت اگر که سلسله ی عاشقان دهر
امروز خامش اند و تو گرم سرودنی
آفاق از چراغ صدای تو روشن است
خاموشیت مباد که فریاد میهنی!